خرید بک لینک

درباره سایت

خط - فاصله

امکانات وب

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب رامن نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از اینروز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب راهر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب رامن صید وحشی نیستم در بند جان خویشتنگر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب رامقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کسماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راوقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدماکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب راامروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتمآنگه حکایت

برچسب: نویسنده: رضا صفری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:18

دانی چه نوحه بر زِبَرِ بام می‌کنند؟مادر! پسر نزای که اعدام می‌کنند!مادر پسر نزای که مُشتی طناب‌باف،از بندِ‌ ناف قصدِ سرانجام می‌کنند!تنها نه در هرات و سمنگان و بامیان،از چین و هند تا حلب و شام می‌کنند!روز از شبت تفاوتِ چندی نمی‌کند،خاکِ‌سیاه بر سرِ ایام می‌کنند!با چشمِ عقل گر نگری، ناسزا سزاست...از بس‌که جامه بر تنِ دشنام می‌کنند!از پختگان نشانه‌ی خاکستری نماند،تا خود چه‌ها که با جگرِ خام می‌کنند!از ما بپرس تا که بگوییم درد چیست؛مُشتی صغیر، مصلحتِ عام می‌کنند!گیرم عصا بیافکنم و اژدها شود،این مار

برچسب: نویسنده: رضا صفری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:18

پیغام زاهدان را کآمد بلای توبهبا آن جمال و خوبی آخر چه جای توبههم زهد برشکسته هم توبه توبه کردهچون هست عاشقان را کاری ورای توبهچون از جهان رمیدی در نور جان رسیدیچون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبهشرط است بی‌قراری با آهوی تتاریترک خطا چو آمد ای بس خطای توبهدر صید چون درآید بس جان که او ربایدیک تیر غمزه او صد خونبهای توبهچون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازدگرد غبار اسبش صد توتیای توبهاز باده لب او مخمور گشته جان‌هاو آن چشم پرخمارش داده سزای توبهتا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردیحسنت خراب کرده بام و سرای

برچسب: نویسنده: رضا صفری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:18

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود...گاهی بساط عیش خودش جور میشودگاهی دگر تهیه به دستور میشود...گه جور میشود خود ان بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور میشود...گاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو میشود...گاهی برای خنده دلم تنگ میشودگاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود...گاهی تمام این آبی آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ میشود...گاهی نفس به تیزی شمشیر میشوداز هرچه زندگیست دلت سیر میشود...گو

برچسب: نویسنده: رضا صفری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:18

صفحه بندی