ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب رامن نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از اینروز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب راهر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب رامن صید وحشی نیستم در بند جان خویشتنگر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب رامقدار یار همنفس چون من نداند هیچکسماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راوقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدماکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب راامروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتمآنگه حکایت
برچسب:
نویسنده: رضا صفری
تاريخ: يکشنبه
11 مرداد
1405 ساعت: 7:18